تبليغاتX
asal mousavi

asal mousavi
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهلست جفای بوستانبان

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 23:47 ] [ asal ]

چو بخت عرب بر عجم چیره شد همی بخت ساسانیان تیره شد

پر آمد ز شاهان جهان را قفیز [پیمانه] نهان شد ز رو گشت پیدا پشیز

 

همان زشت شد خوب، شد خوب زشت شده راه دوزخ پدید از بهشت

دگرگونه شد چرخ گردون بچهر ز آزادگان پاک ببرید مهر

به ایرانیان زار و گریان شدم  ز ساسانیان نیز بریان شدم

دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت دریغ آن بزرگی و آن فرّ و بخت

 

کزین پس شکست آید از تازیان ستاره نگردد مگر بر زیان

 

چو با تخت، منبر برابر شود  همه نام بوبکر و عمّر شود

تبه گردد این رنجهای دراز نشیبی دراز است پیشش فراز

 

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر ز اختر همه تازیان راست بهر

 

ز پیمان بگردند وز راستی گرامی شود کژّی و کاستی

رباید همی این از آن، آن ازین  ز نفرین ندانند بازآفرین

نهانی بتر زآشکارا شود  دل مردمان سنگ خارا شود

شود بنده بی هنر شهریار نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی نماند کسی را وفا  روان و زبانها شود پر جفا

 

از ایران و از ترک و از تازیان نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان، همه ترک و تازی بود سخنها به کردار بازی بود

 

نه جشن و نه رامش، نه گوهر نه نام به کوشش ز هرگونه سازند دام

بریزند خون از پی خواسته  شود روزگار بد آراسته

زیان کسان از پی سود خویش بجویند و دین اندر آرند پیش

ز پیشی و بیشی ندارند هوش خورش نان کشکین و پشمینه پوش

چو بسیار از این داستان بگذرد کسی سوی آزادگان ننگرد

 

یکی نامه ای بر حریر سفید نوشتند پر بیم و چندی امید

به عنوان بر از پورِ هرمزد شاه جهان پهلوان رستم کینه خواه

سوی سعد وقاص جوینده جنگ پر از رأی و پر دانش و پر درنگ

به من بازگوی آنکه شاه توکیست چه مردی و آیین و راه تو چیست

به نزد که جویی همی دستگاه  برهنه سپهبد برهنه سپاه

به نانی تو سیری و هم گرسنه نه پیل و نه تخت و نه بار و بُنه

 

ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را به جایی رسیده ست کار

که تاج کیان را کند آرزو  تفو باد بر چرخ گردان، تفو!

 

شما را به دیده درون شرم نیست ز راه خرد مهر و آزرم نیست

 

بدین چهر و این مهر و این راه و خوی همی تخت و تاج آیدت آرزوی

جهان گر به اندازه جویی همی سخن بر گزافه نگویی همی

....................
[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 21:48 ] [ asal ]


عشق همچون توفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کند و انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد . حکیم ارد بزرگ



عشق چنان شیفتگی در نهان خود دارد که سخت ترین دلها نیز ، گاهی هوس شنا در آن را می کنند . حکیم ارد بزرگ


نماز عشق ترتیبی ندارد چرا که با نخستین سر بر خاک گذاردن ، دیگر برخواستنی نیست . حکیم ارد بزرگ


هیچ گاه عشق به همدم را پاینده مپندار و از روزی که دل می بندی این نیرو را نیز در خویش بیافرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی و اگر شکستی باز هم نامید نشو چرا که آرام جان دیگری در راه است . حکیم ارد بزرگ


کمک به همگان ، عشقی است که به برجستگان کمک می کند راه های سرفرازی را بیابند . حکیم ارد بزرگ


عشقی که آدمی را به گوشه نشینی وادار کند ارزشی ندارد عشق باید توان پرتاب انسان به سوی هدفهای راستین را داشته باشد . حکیم ارد بزرگ

سرزمینی که اسطوره های خویش را فراموش کند به اسطورهای کشورهای دیگر دلخوش می کند فرزندان چنین دودمانی بی پناه و آسیب پذیرند . حکیم ارد بزرگ


اسطوره ها زاینده اند ! آنان برای فرزندان سرزمین خویش همواره امید به ارمغان می آورند . حکیم ارد بزرگ


اسطوره های کهن پایه ها و ستونهای فر و رشد کشورند . حکیم ارد بزرگ



سختی های بزرگ به آدمیان نیرویی دو چندان می بخشند . حکیم ارد بزرگ


دشواری ، به هدف ما ارزش می بخشد . دشواری بیشتر ، ارزش افزونتر . حکیم ارد بزرگ


مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . حکیم ارد بزرگ


ارزش سختی های روزگار را باید دانست ، آنها آمده اند تا ما را نیرومندتر سازند . حکیم ارد بزرگ


آنکه سختی نکشیده ، نرمی و بهکامی نخواهد داشت . حکیم ارد بزرگ


گذشتن از سختی های پیش رو ، چندان سخت تر از آن چه پشت سر گذاشته ایم نخواهد بود . حکیم ارد بزرگ


بسیار یاد کردن از سختی های زندگی ، بردگی می آورد . حکیم ارد بزرگ


آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود . حکیم ارد بزرگ


دوستی با رنج ها و درد ها مانند دوستی با دشمن ستیزه جو ست ، باید بر ناراستی ها تاخت که این تنها راه ماندگاریست . حکیم ارد بزرگ


رنج آدمی را نیرومند می سازد برسان کوهستان سخت . حکیم ارد بزرگ


سرآمد دشواری و سختی دانایست و دانا چشم خویش را بر بسیاری از زیبایی های زود گذر گیتی خواهد بست . حکیم ارد بزرگ


زندگی رنج و درد نیست هدیه ایی است برای شاد بودن . مادر گیتی جام زهر بر دهان کودک خویش نمی گذارد ، او می پروراند برای بهروزی و خوشبختی . حکیم ارد بزرگ


آدم خودساخته ، بازیچه بادهایی که به هر سو روانند نمی گردد . حکیم ارد بزرگ


بهبودی زخم شمشیر بسیار تندتر از زخم دل آزرده است . حکیم ارد بزرگ


[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 20:30 ] [ asal ]



سروانتس:
*
از كف رفتن ثروت دنيوي يك غم است، از دست رفتن دوست خوب صد غم است، اما آنكه شهامتش را از دست مي دهد همه چيز را از كف داده است.

سقراط:
*
اگر خاموش باشي تا ديگران به سخنت آرند، بهتر از آنكه سخن گويي و خاموشت كنند.

شادهلم استتر:
*
نشاط دروني عمر خود را مي توانيد با تعداد تبسم هايي كه بر لبان شما مي نشيند اندازه بگيريد.

شاهپور اول:
*
سخن دانشمند همه اش حكمت است و امثال و كلام نادان تمامش كسالت است و ملال.

شكسپير:
*
صورت شما كتابي است كه مردمان مي توانند از آن چيزهاي عجيب بخوانند.
*
از دست دادن اميدي پوچ و آرزويي محال، خود موفقيت و پيشرفت بزرگي است.
*
ترجيح مي دهم ابلهي مرا خندان كند تا دانايي مرا غمگين سازد.
*
بزدلان قبل از مرگشان چندين بار ميميرند، وليكن شجاعان تنها يك بار طعم مرگ را مي چشند.

شوپنهاور:
*
اشخاص فرومايه از عيب ها و خطاهاي اشخاص بزرگ لذت فراوان مي برند.

فنلون:
*
خطاهاي ديگران را همچون خطاهاي خويش تحمل كن.

كنفوسيوس:
*
عظمت و شكوه انساني ما اين نيست كه هيچ گاه سقوط نكنيم بلكه اين عظمت در آنجاست كه هر وقت افتاديم دوباره برخيزيم و تلاش را از سر گيريم.
*
انسان بزرگ با روي خوش رد مي كند و انسان كوچك با روي ترش مي پذيرد.

كي چسترتن:
*
سكوت، حاضر جوابي غير قابل تحمل است.

گاندي:
*
از گناه تنفر داشته باش نه از گناهكار.

گوته:
*
خوشبخت ترين افراد كسي است كه فضيلت ديگران را قدر بداند و از خوشبختي ديگران نيز احساس مسرت كند.
*
كتاب محبت را به دقت مطالعه كردم، صفحات مسرت بخش آن را مختصر يافتم و تمام اوراق را با رنج و اندوه مالامال ديدم.

لاروشفوكو:
*
اگر متكبر نباشيم از كبر ديگران شكايت نخواهيم كرد.
*
بعضي اشخاص چنان به خود مغرورند كه اگر عاشق بشوند به خود بيشتر عشق مي ورزند تا به معشوق.

لاكودر:
*
اگر مي خواهي دقيقه اي خوشحال باشي انتقام بگير و اگر براي هميشه طالب خوشي هستي عفو كن.

لوييزهي:
*
شفا يافتن يعني تكامل و پذيرفتن تمام اعضاي وجودمان، نه آنچه كه دوست داريم، بلكه تماميت وجودمان.
*
شما نمي توانيد درس هاي ديگران را به آنها ياد دهيد، آنها بايد خودشان اين كار را بكنند و زماني درس هايشان را ياد خواهند گرفت كه براي آن آماده باشند.

مادر ترزا:
*
در اين جهان نياز به عشق و پذيرش آن را از نياز به نان خوردن بيشتر است.

مارتين لوتركينگ:
*
اگر من پانصد سر داشته باشم همه را در راه حق مي دهم و حاضر نيستم از عقيده و ايمان خود دست بكشم.

ماكسيم گوركي:
*
كتاب ها بودند كه به من كمك كردند تا از اين باتلاق گنديده بيرون بيايم وگرنه هلاك ميشدم.

منتسكيو:
*
انسان مانند رودخانه است، هرچه عميق تر باشد آرام تر است.
*
اوج كارامدي مديريت اين است كه فرد بداند كه به چه مقدار و در كجا بايد از قدرت خود استفاده كند.

موريس مترلينگ:
*
آدمي ساختار افكار خويش است، فردا همان خواهد شد كه امروز مي انديشيده است.

مونتين:
*
قضاوت فوري در مورد مسائلي كه جنبه هاي مختلف دارند دليل سفاهت و ديوانگي است.

ميكل آنژ:
*
نبوغ آرامش جاوداني است.

ناپلئون بناپارت:
*
اگر مي خواهيد اندازه تمدن و پيشرفت ملتي را بدانيد به زنان آن ملت بنگريد.

واشنگتن اروينگ:
*
افراد كوچك و محدود براي ناكامي خود مرثيه مي خوانند ولي افراد بزرگ از شكست و ناكامي موفقيت و كاميابي مي آفرينند.

ولتر:
*
اگر به ناتوان خشمگين شوي دليل بر اين است كه قوي نيستي.
*
از روي سوالهاي فرد بهتر از جواب هاي او مي توانيد درباره اش قضاوت كنيد.
*
تصور مي كنم كه اگر كسي يك ربع ساعت فقط در فكر زندگي خودش باشد و بينديشد كه اگر آنرا اصلاح كند هر ماه زندگي او بهتر از قبل خواهد شد.
*
زندگي مانند كودكي است كه اگر مي خواهيد به خواب نرود پيوسته بايد او را سرگرم داشت.
*
كار انسان را از سه بلاي بزرگ نجات مي دهد: افسردگي، فسق و احتياج.

ويكتور هوگو:
*
الماس را جز در قعر زمين نمي توان پيدا كرد و حقايق را جز در اعماق فكر نمي توان يافت.

وين داير:
*
انسان كامياب كسي نيست كه ثروت بي حساب به دست مي آورد. بلكه فردي است كه به هر كاري دست بزند موفقيت آن را در آن پديده مي آورد. ثروت تنها يكي از دستاودهاي انسان هاي موفق است.
*
هرچه بيشتر بر اعمال خويش تامل كنيد احتمال اينكه معني و منظور واقعي زندگي را درك كنيد بيشتر است.
*
هرچه رابطه حسنه و سرشار از صميميت و محبت بيشتري را با خود برقرار كنيد به طور غير ارادي محبت بيشتري براي ايثار به دست خواهيد آورد.
*
براي كساني كه به جستجوي تجربه هاي تازه بر نمي آيند ترس از شكست به ترس از موفقيت مي شود.
*
اگر رفتارتان نشان از خشم و نفرت داشته باشد جز خشم و نفرت حاصلي نخواهيد يافت و اگر عشق بورزيد عشق را با زندگي خود در خواهيد آميخت.

هگل:
*
به قاطعيت مي توانم اعلام كنم كه هيچ كار بزرگي در دنيا بدون اشتياق صورت نپذيرفته است.

هوراس مان:
*
عادت مثل ريسمان محكمي است، هر روز رشته اي از آن مي بافيم و نهايتا توان پاره كردن آن را نداريم.

چند جمله از گابريل گارسيا ماركز :
 
 هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
 
 اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
 
 دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
 
 هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
 
 شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
 
 به چيزي كه گذشت غم مخور، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن.
 
 هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.
 
 زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.

 

[ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 23:13 ] [ asal ]
من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند .


و هر روز او متولد میشود ؛ عاشق می شود ؛ مادر می شود ؛ پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست كه او ؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش ؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد ؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند ...

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد... !

و این ، رنج است ...


زن عشق می كارد و كینه درو می كند...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...

برای ازدواجش ، در هر سنی ، اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...


اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست ، او جانشین همه نداشتن هاست ...


عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی ...


اگر مثل گاو گنده باشی ، میدوشنت ، اگر مثل خر قوی باشی ، بارت می كنند ، اگر مثل اسب دونده باشی ، سوارت می شوند... فقط از فهمیدن تو می ترسند !


آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند ، تو به دنبال نگاه زیبا باش !


هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود هر لحظه دردی سر بر می‏دارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می‏کند این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش‏اش چه اندازه است ؟


« کلاس پنجم( دبیرستان ) که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ، آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود ، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم ، که از همه تهوع آور بود ، اینکه در آن سن و سال ، زن داشت !

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ، سیگار می کشیدم و کچل شده بودم !


هر كس آنچنان می میرد كه زندگی می كند

[ شنبه دوم مهر 1390 ] [ 11:39 ] [ asal ]

بگذاز تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید،هرچند آنجا جز رنج و پریشانی

 نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن


چه بسیار دلهایی که می پرستند و نیکی می ورزند

و پرستش و تقوی و نیکی نیز در آنها زشت و آلوده و پلید است

و چه دلهایی که عشق می ورزند و گناه می کنند
...
و
خطا و هوس و گناه در آنها زیبا و پاک و زلال است



من تو را دوست دارم و تو دیگری را و دیگری دیگری را و در این میان همه تنهاییم!.


دکتر شریعتی : همه بشرند اما فقط بعضی ها انسان اند

خدا دوستدار آشناست ، عارف عاشق می خواهد نه مشتری بهشت.

 دائما و شب و روز تمام لحظاتمان را کار می کنیم تا بخوریم..


نه اینکه می خوریم تا زندگی کنیم....


ما کوچکترین لحظه تامل در خویش را نداریم

و این لحظه ها هر روز بیشتر از ما گرفته می شود


آه که نادانی انسان خدا را چه رنجی می دهد!


دکتر شریعتی : هر کس مظلوم است خودش ظالم را یاری کرده است

خداوندا، مگذار آنچه را که حق می دانم،

به خاطر آنچه که بد می دانند، کتمان کنم

 

چه شگفت انگیز است روح آدمی در آن هنگام که از ابتذال روزمرگی فراتر می رود و در اوج می پرد!

آنچنان که میفهمندمان هستیم،پس اگر از فهمیدن دیگران رها شدیم از هستن خویش گریخته ایم."  

دکتر شریعتی: حوادث،انسان های بزرگ را متعالی و ادم های کوچک را مت می کند

 


 برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده

 ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کن


کسانی که معنی دوست داشتن ، عشق و ایثارو خلوص را میفهمند و خوب می فهمند خدا را به آسانی

می شناسند.
 

در دشمنی دورنگی نیست .

  کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ریا بودند .  

 

خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد

دیگران ابراز انزجار می کند که

 در خودش وجود دارد

 


آنجا كه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك می ریزد،

زندگی به رنج كشیدنش می ارزد.

 

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

 پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

 

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند

 پرهایش سفید می ماند

ولی قلبش سیاه میشود

 

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر

میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)

[ شنبه دوازدهم شهریور 1390 ] [ 21:39 ] [ asal ]

۱۰ سخن از دکتر علی شریعتی :  

۱.مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.

۲.دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.

۳.ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

۴.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.

۵.اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.

۶.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.

۷.قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

۸.مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.

۹.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست.

۱۰.استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.

 

[ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 1:42 ] [ asal ]

همیشه دیر است و همیشه باید حساب کرد که فرصت نیست و هرگز سخنی را که میشود امروز گفت ، کاری را که میشود امروز کرد نباید به فردا گذاشت زیرا همیشه دیر است.

بر خلاف کسانی که مصلحت اندیش اند و می گویند هنوز زود است،من می گویم که همیشه دیر است.

هر کاری را که می خواهیم بکنیم کاری است که لااقل باید صدها سال پیش می کردیم.

بنابر این دیر شده هر کار که باشد ، این است که فرصت نیست کار امروز را به فردا بیافکنیم.

این روایت که فرموده اند : « برای دنیایت آنچنان کار کن که گویی همیشه زنده خواهی ماند و برای آخرتت آنچنان که گویی فردا می میری » چقدر عالی است .

به این معنا است که برای کارهای زندگی فردی و مادی و شخصی ات فکر کن که همیشه وقت هست اما برای کار مردم و آنچه که درمسیر اصالت کار و مسئولیت انسانی است - کار برای دیگران و جامعه و انسانیت - دستپاچه باش ، همیشه بیاندیش فردا دیگر نیستی.

این است که من همیشه حرف آخر را اول می زنم چون نگرانم اگر از اول شروع کنم و به مقدمه چینی و امثال اینها بپردازم دیگر به حرف آخر نرسم.

                                                                              «دکتر علی شریعتی »

 

و هنر ادامه کار خداست تا طبیعت را بر گونه نیاز خود بیاراید

 

[ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 1:27 ] [ asal ]

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به

ناگاه دختري وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره

کرد که سكوت كند و هيچ نگويد. دختر پرسيد: شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را

که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با


زنان حرمسرا  خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق خوابيد.

صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را


همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع

ندادي و .... محمد باقر گفت : شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم

مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان

خطائي کرده يا نه؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي

 در برابر نفست مقاومت نمائي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد

 و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسيد. طلبه گفت :

چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي نمود. هر بار که نفسم

وسوسه مي کرد يکي از انگشتان را بر روي شعله سوزان شمع مي‌گذاشتم

تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس

 مبارزه کردم و به فضل خدا ، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند

 و ايمانم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده

 را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام

علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي

 مي دارند. از مهمترين شاگردان وي مي توان به ملا صدرا اشاره نمود .

 


[ چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 ] [ 2:54 ] [ asal ]
تقدیم به دوستان خوبم 
 
خداوندا در این سالی که در پیش است
نمیدانم چه تقدیری مرا فرموده ای لیکن
برای مردمان خوب این وادی عطا کن
 یک هزار شادی
یک هزارو سیصد آگاهی
و
یک هزارو سیصد ونود بهروزی و لبخند زیبا را
 

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک 

 

 آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد  

 

  

عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد 

 

 خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار  

 

 خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها 

 

 خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز 

 

 خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب

 

 

 خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در اين روزگار 

 

 جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام 

 

نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است
 

 



 

 

 ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

 



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com

 

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
 

 

 

 هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ  

 

000 
سال نو مبارک

[ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ] [ 12:43 ] [ asal ]

نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ...  نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر

آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند

خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در  «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند. تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که

مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است.

عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و  «بی خودی»  نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار

یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز.

قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم

 

[ دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 ] [ 9:0 ] [ asal ]

من مي‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو يا شيطان‌ صفت باشم.

من مي‌توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم. من مي‌توانم سکوت

کنم، نادان و يا دانا باشم. چرا که من يک انسانم و اين‌ها صفات انسانى

است.

 

 

تو هم به ياد داشته باش: من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من را

 

خودم از خودم ساخته‌ام.

 

 

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.

 

 

تويى که تو از من مي‌سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.

 

 

لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند، نه آرزوهايشان.

 

 

و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى.

 

 

و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه.

 

 

ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى.

 

 

مي‌توانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم.

 

 

مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم.

 

 

چرا که ما هر دو انسانيم.

 

 

اين جهان مملو از انسان‌هاست، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک

 

احساسى جديد باشد.

 

 

تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي‌صادر کني و من هم.

 

 

قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.

 

 

دوستانم مرا همين گونه پيدا مي‌کنند و مي‌ستايند.

 

 

حسودان از من متنفرند، ولى باز مي‌ستايند.

 

 

دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم.

 

 

چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى

 

و نه دشمنى و نه حتي رقيبى.

 

 

من قابل ستايشم و تو هم.

 

 

يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد.

 

 

به خاطر بياورى که آن‌هايى که هر روز مي‌بينى و مراوده مي‌کنى.

 

 

همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما

 

همگى جايزالخطا.

 

 

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت

 

نقاب‌هاى متفاوتشان

 

شناختى و يادت باشد که اين‌ها رموز بهتر زيستن هستند

 

 

 

[ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ] [ 10:34 ] [ asal ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است آرامـــگـهـت غـــرقــه بـه زیـــر آب اسـت
ایـنبار نـه بیــگانه که دشـمن ز خـود است صد ننـگ به ما کـه روح تو بی تاب است

این وبلاگ یک وبلاگ اطلاع رسانی علمی و اطلاعاتی در خصوص ادیان ایران باستان می باشد
امکانات وب